1. با یک سنجاق قفلی خیلی چیزها را میشود بهم وصل کرد... تکه های پارچه را ... کاغذ را ... حتا شاید دوستی ها را... شاید هم بشود چیزهای تازه ساخت... با یک سنجاق قفلی...
2. هنوز هم اعتقاد راسخ دارم که دنیا بدونه "سیب" و "قهوه" و "اینترنت" احمقانه است.
3. حرفها زیادند برای گفتن. اما حوصله ها همه کمند.
4. سنجاق قفلی من یادداشت هایی را به هم وصل می کند که هر کدامشان در گوشه ای از ذهنم بوده اند. و شاید در اینجا به نظمی ایدال برسند.شاید!
5. وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
اول صبح که تخم مرغ را توی کره داغ شده تابه شکستی و عطرش توی آشپزخانه پیچید و با قل قل کتری و عطر چایی هم نوا شد خیلی حال گیری است که خرمگس عظیم الجثه ای از بغل گوشت رد شود و همسرت هم که دارد اخبار ورزشی می بیند بگوید عیبی ندارد که! خرمگس است! و تو بگویی نه بابا! فکر کردم فرشته نجات است! آمده توی اسبابکشی کمکمان باشد و هی حرص بخوری که چرا همسرت نیم نگاهی هم به خرمگس نمی اندازد و همه حواسش توی تلوزیون و اخبار و فوتبال گیر کرده و دست آخر تمام توجه اش پهن کردن سفره است و خودت مجبور شوی در کنجی خرمگس را گیر بی اندازی و اسپری حشره کش را رویش خالی کنی و خرمگس دیوانه شود و خودش را در مقابل چشمان بهت زده تو و همسرت به در و دیوار بکوبد شما هم از ترس اینکه مبادا داخل چاییتان یا تابه نمیرویتان بیوفتد در تابه را بگذارید و روی چاییتان را هم بپوشانید و صبر کنید تا خرمگس به رحمت ایزدی بپیوندد و این می شود که نیمرویتان یخ می کند و از دهن می افتد و ده دقیقه هم دیرتر از همیشه به محل کارتان می رسید خب!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:10 توسط زینا پیراسته
|
مادر عزیزم....
روزت مبارک!
پ.ن:
هرچند مادرم اینجا را الان نمیخواند! اما یک روز این صفحه را برایش باز می کنم تا بخواند!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:44 توسط زینا پیراسته
|
کشیدن اسباب هم برای خودش دردسر بزرگی است. اما وقتی یک جا ماندن دردسر بزرگتری است با وجود همه دردسر های احتمالی رفتن را به ماندن ترجیح می دهی...
آخر برج که گفتم...
همین اسباب کشی بود شاید یکی از دلیل هایش!
پ.ن:
امسال که به دلیل مشغله زیاد نشد نمایشگاه کتاب برویم و رفتنی هم نیستیم به آنجا....
انشاالله سال دیگر اگر طلبید....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:3 توسط زینا پیراسته
|
......
اندکی صبر
آخر برج نزدیک است!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:55 توسط زینا پیراسته
|